عبور از تاریکخانهء ((آنسوی وحشت))
برگرفته از
مریم محبوب:
عبور از تاریکخانهء
((آنسوی وحشت))
ادعایی ندارم که بیشترین کتابها را خوانده ام، اما همیشه با مطالعه و کتاب همدم بوده ام. بخش عمده ای از زندگی ام از آن سالهای کم سالی تا این سالهای پرسالی را با کتاب سر کرده ام. ولی این روزها کتابی بدستم رسیده که خیلی تکان دهنده و مطالعه هیچ کتابی به این اندازه حیرت برانگیز، گیج کننده و حوادث اش افسانه ای و حتی وحشت آور و مملو از حقایق تلخ و گریه آور زندگی نبوده است. بخصوص اینکه کتابی به این پیمانه پرفراز و فرود را از زندگی خویشتن و خاطره های دردناک خود هموطن افغان ما «حمید نیلوفر» به تحریر درآورده باشد.
کتاب ((آنسوی وحشت)) خواننده را به آگاهی و درکی از یک حقیقت تلخ و پنهانی میکشاند که نویسنده کتاب خود کاشف و مکشوف آنست. در واقع خود نویسنده جزء از این حقیقت تلخ است که در جامعه ما جاریست و ما بی خبر از آن و یا با کراهت و نگاه آماسیده به ریشخند و تمسخر از کنار آن عبور میکنیم.
حقیقتی از بدنه واقعی جامعه ما که تا کنون برای شناخت و واقعیت حضوری آنها و شنیدن صدایشان گوش های ما کر، زبان ما گنگ و چشمان ما کور بوده است. نه تنها ما چنین بوده ایم که تاریخ نسلهای ما نیز روال نابینایی خود را در اغماض از پذیرش چنین حقانیت روشن و برحال، از سر گذرانیده و مسیر خود را با بی تفاوتی طی کرده است.
اگر بگویم که با خواندن این کتاب به دریافت هایی که تا پیش از آن بدان آگاهی نداشتم رسیده ام اغراق نکرده ام.
از نظر من هر کسی که با دیدگاه انسانی و ارزش های حقوقی به مطالعه این کتاب می پردازد، به معنای اینست که از تجربه دلخراش و قابل لمسی عبور میکند و ناگهان در می یابد که چیزی بر دریافت هایش افزوده و چیزی از باور هایش کاسته شده است. در اینجاست که شناخت ها و آگاهی ها و ادعاهای روشنفکرانه اش برایش سوال برانگیز میشود. چنین فردی اگر انسان صادق و صمیمی با خودش باشد پی میبرد که شناخت و درک او از جامعه با داشتن این همه ادعاهای دانشگاهی و روشنگری ناقص بوده و چه بسا که خود نیز یکی از ناقضین و توهین کنندگان افراد قشری از جامعه بوده که آنها دو جنسه اند و در افغانستان «ایزک» خوانده می شوند.
کتاب خاطره نویسی ((آنسوی وحشت)) نه داستان و نه خیال پردازی هنرمندانه برای سرگرمی دیگران است و نه هم افسانه ای که ساخته و پرداخته ذهن و تخیل نویسنده آن باشد، بلکه یک حقیقت تعجب برانگیز و در عین حال وحشتناکیست که ذهن و روان خواننده را، ولو خواننده سواد اندکی هم داشته باشد از جهنم نادانی و جهالت و نابینایی، از میان سنت های هول برانگیز و تاریکخانه های تربیتی و آموزشی و از اعماق باورهای تلقینی متحجر، به بیرون پرتاب میکند و او را تمام قد در برابر آیینه ای قرار می دهد که انعکاس دهندهء پلشت ترین و مشمئز کننده ترین و تهوع آورترین جفاها و کردارهای نابخشودنیست که چنین بی رحمانه براین انسانهای تمام عمر رنج کشیده و تحقیر شده سرزمین ما روا داشته شده و می شود.
((آنسوی وحشت)) گوشه ای از خاطرات نویسنده و در واقع سرنوشت و سرگذشت هزارن دیگریست که با بی مهری خدا و خلق خدا مواجع بوده اند.
حمید نیلوفر در این کتاب بخشی از زندگی خویشتن را از دوران کودکی تا جوانی، از ظلم و ستم و بی تفاوتی اطرافیان، از رنج و افسردگی های غربت، از بیم و نا امیدی های مهاجرت، از جنگ و ستیزهای سرسختانه خود با شیوه برخوردهای غیر انسانی دفاتر حقوق بشر و دفتر ملل متحد در ترکیه، از ترس و خوف و گرداب های سفر خود در پاکستان، ایران، ترکیه و یونان بیان می دارد و خواننده خود را با حوادث و سوانح باور نکردنی و حیرت آوری رویاروی می سازد که هضم و گوارش آن چندان آسان به نظر نمی آید.
این کتاب ظاهراً خاطرات و سرگذشت نویسنده آنست، اما آغاز کتاب و طرح ماجراها و حوادثی که کتاب را از ابتدا تا انتها به هم پیوند می دهد، از حد خاطره نویسی فراتر می رود و ناگهان برای خواننده این تصور دست می دهد که در دنیای افسانه ها سیر می کند و در آیینه ذهن و تخیلاتش شخصی به نام حمید نیلوفر را می بیند که با هزاران زخم نشسته در تن و روان، چنان قهرمان اساطیری از میان همه ی این زخمها و داغ ها و از عمق این دریای وحشت عبور می کند و خود را با هزاران زحمت و تلاش تا این سر جهان می رساند تا روایتی به این صعبناکی را برای ما بنویسد.
حمید نیلوفر که پیش از نوشتن این کتاب با نوشتن و قلم زدن سروکار ندارد و در قلمروی خاطره نویسی و نویسندگی بیگانه است، برای تسکین دل دردمند خویش و برای دفع دردها و فشارهای که متحمل شده است، دست به قلم می برد و در نخستین تجربه اش، با شهامت و دلیری، یکتنه در برابر کهن بیخ ترین سنتهای خشن و غیر انسانی جامعه خود می ایستد و می جنگد. وی با گفتن حقایق دردناک و شرح رنجنامه خود، ولو به زبان برهنه و عریان ، با نثر ساده و روان، اما با کلمات غیر معمول در فرهنگ ادبی و خاطره نویسی ما، پرده از روی بی خردی و جهالت زمانه ما بر می دارد.
((آنسوی وحشت)) حوادث را بی پرده و صریح بدون هیچگونه ملاحظات تعارفی و خجلت زدگی های ریاکارانه، بیان می دارد و با شجاعت بی نظیر، پرده خود سانسوری را از هم می درد و به دور میریزد و باری، با این برهنه گویی، وحشت سرکوب سالیان دراز خویش را آزاد می سازد و از اینجاست که به خودباوری دست می یابد و در آوردگاه هویت خاص خود ایستاده می شود و خود را برای همگان می نمایاند که اینست واقعیت وجود من! من هیچ شرمی از واقعیت هستی خود ندارم و به شما نیز دیگر اجازه نخواهم داد که مرا انکار کنید!
کاربرد کلمات برهنه جنسی و الفاظ رکیک که کابرد روزمره دارند و در زبان مروج و روزمره مردم به طور وسیعی متداول اند و نویسندگان ما حتی در ضرورتی ترین پرداخت های هنری از ذکر آن، همیشه خود سانسوری کرده اند، اما در این کتاب شجاعانه به کار می رود که از خصوصیات نادر خاطره نویسی در ادبیات ماست.
بیان بی پرده حوادث و عریانی گزارشات جنسی نویسنده، تاکنون در قلمرو نوشته و ادبیات ما جای نداشته از این روست که این کتاب می تواند نخستین کتابی در ضدیت با خود سانسوری و تلاش موفقانه در تابو شکنی و طرد سنتهای خرافاتی اجتماعی باشد.
کتاب ((آنسوی وحشت)) از قشر اجتماعی ای دفاع می کند که از شدت توهین و تحقیر و مسخره سازی های مردم، هرگز در جامعه سر بالا نکرده اند و از بیم ابله گویان حضور خود را پنهان نموده اند.
«ایزک» ها که درصد محدودی از مردم را تشکیل می دهند در کشور ما از سرگذشت و سرنوشت حیرت آوری رنج می برند و حمید نیلوفر که خود علاقه دارد که او را «ایزک» بنامند، در کتابش در واقع خاطرات این دسته از مردم محروم را که از دید جامعه نادیده گرفته شده اند، به تحریر درآورده است.
وی در جایی از کتاب برای خواننده چنین می نویسد:
«ما هفت خواهر و برادر هستیم. به ترتیب سن و سال بزرگترین همه مان خواهر بزرگم هنگامه، بعد از او افسانه، دو تا برادرانم، نوید و ولید، خودم، خواهر کوچکترم، جانانه و کوچکترین همه مان خواهر کوچکم، مستانه است که در واقع چهارونیم خواهر هستیم و دونیم برادر.»
اعتراف چنین امری که من نیم زن هستم و نیم مرد در جامعه ما کار آسانی نیست.
در این کتاب بر شرمگرایی های بی مورد و حیا و آزرم نگری های تصنعی و ریاکارانه یکسره خط بطلان کشیده شده و جایش را به گستاخی های رک و راست، ستیز و پرخاش عریان و گفتار و بیان واقعی جریان روزمره زندگی، عوض کرده است.
حمید نیلوفر در برابر سرخوردگی های عاطفیی که از سوی قوم و خویش و کوچه و همصنفان و مکتب و جامعه و حتی خانواده در حقش روا داشته شده و بی رحمانه او را عمری در حسرت و افسوس و حرمان فرو برده است، واکنش طبیعی نشان می دهد و در این کتاب او نیز با بی رحمی و خشونت تمام، به افشاگری می پردازد.
حمید زادگاهش منطقه چهارده غوربند ولایت پروان است. وی فرد تحصیل کرده و دانشگاهی است. تحصیلات عالی اش را در دانشکده داروسازی دانشگاه کابل به پایان رسانده است. وی دارای دیدگاه های انسانی و فرد دلسوزی برای مردم افغانستان است. وی آگاهانه و با نیت روشنگری به نوشتن این کتاب پرداخته و به خوبی می داند که با نشر چنین کتابی برای خود دشمنان بیشتری می تراشد. خود می گوید:
«در برابر مردم، یک تنه ایستاده ام.»
نیلوفر بدلیل «ایزک» بودن و یا تراوستی بودنش، می داند که با نوشتن این کتاب در جامعه خرافات سالار افغانی، رنج های بیشمار دیگری نیز در برابر خود خواهد داشت. همان گونه که بسی رنج ها، افسردگی ها و روان پریشی ها را در طول سال های زندگیش متحمل شده است و با همین انگیزه، به نوشتن خاطراتش دست می یازد تا یک تنه با تمامی ناروایی ها و ستم های که در حقش شده، مبارزه کند و با خفت دردناک بی هویتی و پنهانکاری دست و پنجه نرم کند.
حمید با نوشتن این کتاب در واقع در جستجوی هویت گمشده خود و هم قشرانش است تا به مردم ثابت کند که انسان های دوجنسه ای چون او در افغانستان کم نیستند که بر اساس حاکمیت سنت های تلقینی و خرافی به بی هویتی کشانیده شده اند و از شماره طرد شدگان جامعه و گنهکارانی اند که نه تنها گناهی را مرتکب نشده اند که می توانند مصدر خدمات شایسته و خلق ارزش های انسانی در جامعه خود شوند. اما از آن جایی که خدا آنها را نه زن و نه مرد آفریده است، از مغضوبین جامعه بوده و همیشه مورد آزار، توهین، تحقیر و مسخره مردم قرار گرفته اند.
خواننده این مقاله می داند که افراد دوجنسه یا «ایزک» همیشه مورد غضب، توهین و تحقیر در جامعه بوده و به نامهای «نرماده سینه، نجس، خدازده، لوطی، بداخلاق و بسا نام های دیگر» لقب گرفته اند و حتی در مواردی زمینه قتل آنها فراهم شده است.
در جایی از کتاب چنین می خوانیم:
« در زمان بچگی بچه ها مرا به نام های حمیده، دختر، زنچه و ایزک صدا می زدند. کلمه «ایزک» izak در ذهن اکثر افغان ها یک کلمه مسخره و مضحک و در عین حال منفور و بی رغبت است. این کلمه را بچه ها به منظور سرگرمی، شوخی و مسخره کردن به دیگری خطاب می کنند و بزرگان به منظور توهین کردن، تحقیر کردن، پست شمردن، رزیل کردن، مسخره کردن و به منظور سرگرمی نیز به دیگران خطاب می کنند. کلمه «ایزک» در زبان عامیانه افغانی در اصل معنی خنثی را می دهد، یعنی کسی که نه زن باشد و نه مرد. و در عین حال این کلمه را به چند معنی دیگر نیز بکار می برند، از قبیل زن و مرد نازا، پسر دختر نما، دختر پسر نما، آدم ابتر و دمبریده و به معنی بی غیرت و بی عرضه نیز بکار می برند.»
نویسنده در این کتاب از دوران و رنج های کودکی اش می گوید. از اینکه دچار دوگونگی احساسات و عواطف در برابر افراد ماحول خود است، دچار سردرگمی میشود...






